تبليغاتX
نامه هایی که نخوندی
تا ز دریا خبری هست تو هم تا به ابد ساحل باش



نامه آخر

سلام

امروز اومدم تا ديگه تمومش کنم اومدم تا ديگه نيام

 میخوام این وبلاگ رو با همه مطالبش حذف کنم با همه اون نامه هایی که نخوندی.

 خيلي دلم ميخواست اون روزايي که برات اشک ريختم سراغمو ميگرفتي ، سراغ دلتنگي هامو ،

سراغ غصه هامو ، سراغ اون روزا رو ، حتي سراغ اشکايي که برات ريختم و نديدي

خيلي دلم ميخواست حتي يه بار ديگه ميومدي سرراهم ، سر قرار ،

 سر اون بهشتي که اسم منو روي سردرش نوشتي و رفتي ، بهشتي که برام جهنم شد .

آخرين اشکامو اگه ميخواي بدوني چند  وقت پيش برات ريختم .

 اونجايي که بعد از سه سال باور کردم تو رفتي.

اونجايي که تصميم گرفتم  تو رو توي زندگيم افسانه کنم اما خاطره هات که از يادم نميره .


اون روزا رو مگه ميشه فراموش کنم . روزايي که يه لحظه بي هم نبوديم .

 واي که چه ديوونه گي هايي کرديم

چقدر ساده با هم عهد بستيم . چه زود.....

ميبيني ؟ بهت که فکر ميکنم خاطره هات دونه دونه يادم مياد

تو بگو من با اينهمه غم چه کنم

اما ديگه تموم شد . ديگه باور کردم که عشق يک چيزه و زندگي مشترک چيزي ديگه

که اين دوتا بعضي وقتا نبايد با هم باشند يعني نميشه باشند.

من که رفتم اما بدون داغي که به دلم گذاشتي رو ديگه بايد يه گوشه اي پنهونش کنم تا کسي نبينه

کاشکي آهي  که دلم کشيد دامنتو نگيره کاشکي داغي که به دل من موند به دل تو نمونه

کاش حداقل تو به اوني که به خاطرش از من گذشتي برسي

                                                                                                                  کاش ........

(آخرین نامه از نامه هایی که نخوندی)
 

 

 


موضوع : نامه هایی که نخوندی
| +| نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 22:57 به قلم victoria |


سلام

          تقديم به استاد اميرحسين مدني

به جان جوشم که جوياي تو باشم      خسي بر موج درياي تو باشم
تمام ارزوهاي مني کاش            يکي از آرزوهاي تو باشم
                                                                                      

يادمه استاد اون روز خيلي عصباني بود
آخه بچه هاي آخر کلاس به درس توجه نميکردند
ناراحتي منم کم نبود دلم ميخواست همه اون بچه هايي که آخر
کلاس صحبت ميکردند رو از کلاس بيرون کنم عصباني بودم از اينکه بچه ها متوجه نبودند اينجا کلاس بهترين استاد دنياست
و امروز هم آخرين روزيه که با اين استاد کلاس داريم
ناراحت بودم چون هيچکي قدر استاد رو نميدونست
من استاد رو از خيلي وقت پيش ميشتاختم ، اون روزا که دبيرستان ميرفتم معلم زبان فارسي بود.
ولي حالا دانشجوي دکترا شده بود و همه بهش ميگفتن استاد
دلم ميخواست گريه کنم ، بغض گلوم رو گرفته بود.
کلاس که تموم شد جلو رفتم و از استاد خواهش کردم شعر سلام رو برام بخونه
هموني که ميگه: سلامت را نميخواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است.
اونقدر استاد زيبا ميخوند که من غرق صداش شده بودم.
شعر که تموم شد. با يه بغضي از استاد تشکر کردم
و به خاطر اينکه بچه ها اذيتش کرده بودند ازش عذرخواهي کردم
جمله هاي آخر رو هيچ وقت فراموش نميکنم:
گفتم استاد شما خيلي زيبا از روي شعر ميخونيد،گفتم شما بهترين استاد دنياييد.
واسش آرزوي پيشرفت رو دارم ،
دلم ميخواد يه روزي ببينمش و دوباره ازش بخوام شعر سلام رو برام بخونه
يادش به خير چقدر زيبا شعر ميخوند و چقدر اصرار داشت که ما رو با اشعار مولانا اشنا کنه
اميدوارم هرجاي دنيا که هست شاد و موفق باشه

به ياد استاد امير حسين مدني

سلامت را نميخواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است.
کسي سر برنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند،
که ره تاريک و لغزان است.
وگر دست محبت سوي کس يازي ،
به اکراه آورد دست از بغل بيرون ؛
که سرما سخت سوزان است.
نفس ، کز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريک.
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس کاينست ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پيرِ پيرهن چرکين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آي.
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي!
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش ِ مغموم.
منم من ، سنگ ِ تيپا خورده رنجور.
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ ِ بيرنگم.
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم.
حريفا!ميزبانا!ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد.
تگرگي نيست، مرگي نيست.
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه ميگويي که بيگه شد، صحر شد، بامداد آمد؟
فريبت ميدهد، براسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست.
حريفا!گوش ِ سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است.
و قنديل سپهر تنگ ميدان.مرده يا زنده،
به تابوت ستبر ِ ظلمتِ نهُ توي مرگ اندود، پنهان است.
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يکسان است.
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان،دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسکلت هاي ِ بلور آجين،
زمين دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است.
 
 


موضوع : تقدیم به استاد مدنی
| +| نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 11:23 به قلم victoria |


نامه هایی که نخوندی..........
سلام

قسم خورده بودم که ديگه مزاحمت نشم گفتم به احترام تو عشقو تو قلبم به زنجير ميکشمو خودمو حبس جداييت ميکنم
ميخواستم حالاکه تو ازم خواستي که فراموشت کنم ،
حالا که ميگي ديگه منو دوست نداري ، حالا که غرور منو شکستي
برم يه گوشه اي تا توي انزواي محض فراوش بشم
با دلم عهد کردم که به احترام تو ديگه به کسي دل نبندم ، قرار گذاشته بودم بعد از تو با کسي درد دل نکنم .
تو گفتي يه روزي ميخواستمت اما ديگه بريدم گفتي شايد يه روزي برگردي ،
منم حالا نشستم به انتظار همون روزي که با شايد گفتي.
زنديگم شده نذر و نياز شده دعا،شده التماس به خدايي که با رفتن تو شناختمش.
ميخوام بهت بگم چشمايي که تو عاشقش بودي، چشمايي که با چشمات حرف ميزد
حالا از بس برات گريه کردم شده يه کاسه خون و داره کور ميشه.انگاري اونا هم خسته شدن .
من که اشتباه نکردم اما اگه برگردي قول ميدم ديگه مواظب باشم تو نرنجي
اگه بياي قول ميدم ، هر قولي که تو بگي ، به خدا قول ميدم .
اگه بياي ميخوام خيلي واست گريه کنم
آخه از وقتي تو رفتي غصه هام توي دلم جمع شده و واسه کسي نگفتم
نگفتم که چطوري دلمو شکستي ، نگفتم که چطوري منو به آتيش کشيدي ،
 نگفتم که دلم بعد از تو ديگه به کسي دل نميبنده و ديگه راضي نميشه توي چشم کسي نگاه کنه
تو شدي همه حسرتاي زندگيم ، تو شدي همه نذرام ، تو شدي بغض تو گلوم ،
تو شدي تنهايي هام ، تو شدي همه اون چيزايي که با بودنت نداشتم و وقتي رفتي پيدا کردم
حالا که دارم اين نامه رو  برات مينويسم ميخوام فرياد بزنم و همه حرفامو به خودت بگم
ولي حتي اين نامه به دستت نميرسه چه برسه به حضورت کنار من
کجايي که ببيني اوني که تکيه گاهش تو بودي حالا به هر بهونه ميزنه زير گريه و به ياد تو دريا دريا اشک ميريزه
آخرش ميخوام بگم  يه روز بيا ،
بيا که بيني بهت وفادار موندم بيا که دارم ديوونه ميشم ، بيا که من خسته شدم .
گردنبندي که موقع خدافظي بهم دادي هنوز گردنمه . غروب که ميشه ياد اون غروبا ديوونم ميکنه
ياد دستات ، ياد حرفات ياد همه خاطره هات........
يه روز بيا ، بيا و منو از اين پيله اي که دور خودم کشيدم رها کن ،
نميگم بيا واسه هميشه ولي لااقل بيا حالمو بپرس
يه چيزي ته دلم مونده ، ميخوام بدونم ، فقط  يه جمله...........
                         چي کار کرد اين دل سادم             که از چشم تو افتادم


 


موضوع : نامه هایی که نخوندی
| +| نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 1:30 به قلم victoria |


نامه هایی که نخوندی
غروب که ميشه انگار آسمون با همه عظمتش رو سرم خراب ميشه
لباس تنم ميکنم و ميام بيرون . ميام که ببينمت،
که دوباره توي کوچه ها دستاي هم رو بگيريم و قدم بزنيم
به ياد اون روزا ، روزايي که.............چه زود تموم شد
يادته نميخواستي يه لحظه غم توي دلم بشينه.....نميزاشتي اشک چشمام بريزه
يادته هر روز ميومدي سر راهم تا منو ببيني ، يادته روزي ده بار بهم زنگ ميزدي
يادته همه عشقمونو فهميده بودن، يادته ميگفتي تا زندم تنهات نميزارم
پس حالا کجايي ....
حالا که دو ساله تنگ غروب به عشق ديدنت ميام توي خيابون و تو نيستي
انگار تو غروب و قرارمون و همه حرفا رو يادت رفته
انگار دل منو شکستي ، انگار من به پات نشستمو تو رفتي
تو زدي زير همه حرفات، زير عشقت، زير مردونه گيت، زير غرور من
و زير دنيايي که با هم ساختيم .
شايد من اشتباه کردم،
چقدر ساده به هم دل بستيم و چه زود به هم نزديک تر از نفس شديم
کجايي که هرکسي سراغتو ميگيره ميگم ديگه نيست شايد يکي ديگه تو قلبشه
کجايي که ببيني بعد از تو اشک شده عادت چشمام و ياد تو مرحم شبام
و دلي که شکستي آروم نميشه
که ببيني ديگه نميخوام بعد از تو با کسي درد دل کنم
که ببيني خيلي دلم ازت گرفته بيوفا
دلم ميخواد فقط يه بار ديگه ببينمت ، يه چيزي ته دلم مونده فقط يه جمله....
چي کار کرد اين دل سادم         که از چشم تو افتادم 
                                                      دلم خيلي برات تنگ شده بيوفا


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 12:6 به قلم victoria |


تظاهر کرده بودی
گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاست

گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهاست

از عشق خود به من میگفت از عاشق ها سخن میگفت

از اشکی داغ وآتشزن همیشه چشم او پر بود

ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود

همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی هاتظاهر بود

به خود گفتم دوباره بخت یارم شود

به خود گفتم که پایانی برای انتظارم شود

به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شود

ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود

همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی ها تظاهر بود....تظاهر بود .....تظاهر بود... .

موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 1:41 به قلم victoria |


گنه كردم گناهي پر ز لذت

درآغوشي كه گرم وآتشين بود

گنه كردم ميان بازواني

كه داغ وكينه جوي آهنين بود

در آن خلوتگه تاريك وخاموش

نگه كردم به چشم پر زرازش

دلم درسينه بي تابانه لرزيد

زخواهش هاي چشم پر نيازش

درآن خلوتگه تاريك وخاموش

پريشان در كنار او نشستم

لبش بر روي لبهايم هوس ريخت

زاندوه دل ديوانه رستم

فرا خواندم به گوشش قصه ي عشق

تو را مي خواهم اي جانانه ي من

تو را مي خواهم اي آغوش جانبخش

تو را اي عاشق ديوانه ي من

هوس در ديدگانش شلعه افروخت

شراب سرخ در پيمانه رقصيد

تن من در ميان بستر نرم

به روي شانه اش مستانه لرزيد

گنه كردم گناهي پر ز لذت

كنار پيكري لرزان و مدهوش

خداوندا چه مي داند چه كردم

درآن خلوتگه تاريك و خاموش


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 1:33 به قلم victoria |